photodune-1860151-walking-people-m-1030x360

تغییر در سازمان ها: نورولیدرشیپ، مدیران و کارکنان در گذار از تغییر(بخش اول)

یکی از دشوارترین مسائل پیش روی مدیران در یک سازمان، ایجاد تغییر در رفتار کارکنان و آن چیزی است که با عنوان تغییرات سازمانی و ساختاری شناخته می شود. ایجاد رفتار سازمانی مدنظر مدیران، ایجاد فرهنگ مشارکت گروهی، تغییر شیوه های تعاملی در سازمان، تغییر در پست های سازمانی و مانند آنها از جمله تغییراتی هستند که ممکن است مدیران به منظور بهینه سازی کارکرد فردی و سازمانی ایجاد کنند. اما چرا چنین تغییراتی دشوار است؟ چرا کارکنان در برابر این قبیل تغییرات، مقاومت می کنند؟ و چرا در حداقل ۵۰ درصد موارد تغییرات سازمانی نتیجه معکوس می دهند؟ نورولیدرشیپ، پاسخ های جالبی برای این سوالات دارد.

photo_2016-08-02_09-30-25

قبل از پرداختن به رفتارسازمانی، بگذارید به تغییر در رفتار فردی بپردازیم؛ در حقیقت باید بیان کرد، تغییر رفتار فردی به اندازه کافی دشوار است؛ ایجاد عادت های جدید نظیر بیشتر کارکردن، کمترخوردن، بیشتر خوابیدن، ورزش کردن و مانند آن ها به آسانی اتفاق نمی افتند. رفتارهایی که همگی به سودمندی آن ها معتقدیم، حال تصور کنید در سازمانی مشغول به کار هستید و زمزمه تغییر در سازمان را می شنوید…چگونه واکنش نشان میدهید و چرا؟  به همان شکلی که ایجاد تغییرات در رفتارهای فردی دشوار است،  ایجاد تغییر در ساختار سازمان ها نیز دشوار است. تقریبا اغلب کارکنان پذیرش این تغییرات را آسان نمی یابند؛ بسیاری آن را دردناک تصور کرده و واکنش های خاصی نسبت به آن نشان میدهند.

ایده استفاده از نوروساینس در مدیریت تغییر و سبک رهبری سازمانی در این ارتباط، یکی از هیجان انگیزترین تحولاتی است که در سال های اخیر در حوزه مدیریت و رهبری در روابط سازمانی مطرح شده است. ایجاد شبکه ارتباط شغلی قوی، تعامل با کارکنان، درگیر کردن آن ها در مدیریت سازمان و تصمیم گیری ها،  نه تنها خوب است که انجام گیرد، بلکه حتی برای آماده سازی مغز برای تمرکز و تجهیز افراد برای تفکر و عملکرد در بهترین سطح ممکن، امری ضروری به نظر می رسد.

مغز ما، تغییر را فرآیندی دشوار می داند

برای درک بهتر این مساله که چرا مغز، تغییر را فرآیندی دشوار میداند، لازم است نگاهی به دوران ماقبل تاریخ و زمانی که نوع انسان در ابتدای مسیر تحولش بود، بیندازیم. اصولا مغز ما، ساختاری شبیه مغز نیاکانمان دارد، اگر چه ما کورتکس پیش پیشانی بزرگتر و تحول یافته تری داریم. پیش از این، مغز یک هدف اصلی داشت؛ زنده ماندن؛ و برای انجام این منظور از یک قاعده ساده پیروی می کرد؛ «اجتناب از تهدید و جستجوی پاداش». یکی از این دو یعنی اجتناب از تهدید، نقش بسیار مهمتری در زنده ماندن داشت و به همین دلیل مغز شبکه های عصبی بیشتری برای جستجوی تهدید شکل میداد؛ تقریبا چند برابر بیشتر از شبکه های عصبی برای جستجوی پاداش. نتیجه اینکه مغز عمدتا به دنبال شناسایی تهدیدها بود.

0 پاسخ

ارسال یک پاسخ

می خواهید در گفتگو ها شرکت کنید؟
Feel free to contribute!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *