تنظیم هیجانی

تنظیم هیجانی

مطالعات اولیه در مورد تنظیم هیجانی، عمدتا بر شناسایی ویژگی ها و رفتارهای فردی که بر هیجانات و اعتماد به نفس مدیران در شرایط استرس زا تاثیرگذار بود، متمرکز بود. گسترش علم روانشناسی منجر به استفاده از پرسشنامه های شخصیت و نگرش در جریان این مطالعات گردید و اطلاعات با ارزش تر و عمیق تری در مورد طرز فکر و ذهنیت مدیران به هنگام تعارضات و شرایط استرس زا در اختیار گذاشت. در دهه ۱۹۸۰، این مطالعات به کلیه پرسنل سازمانی بسط پیدا کرد. تعارضات شغلی،  نقش های متضاد شغلی و ابهام در نقش شغلی به عنوان شرایط استرس زا برای پرسنل مورد توجه قرارگرفتند و عملکرد پرسنل در این شرایط مورد بررسی قرارگرفت. چنین شرایط استرس زایی منجر به ایجاد خشم، ترس، عدم اعتماد و نارضایتی در بین پرسنل سازمانی میگردد.

NeuroLeadership Aspect 2- Emotion Regulation

نظریه پردازان معتقدند در جریان توسعه مهارت های رهبری موثر، الگوهای مدیریتِ تعارض، ترکیب های مختلفی از جرات ورزی و مشارکت، که یک مدیر باید در موقعیت های استرس زا به کار ببندد را ارائه می کنند. هرچند تعارضات درون سازمانی باعث بروز مشکلاتی در جریان مدیریت سازمان می گردد، با این حال برخی از انواع استرس ها و تعارض ها می توانند مفید بوده و هم راستا با برخی از اهداف مدیران باشند؛ مهارت های مدیریت استرس و تعارض منجر به بهینه سازی عملکرد رهبری می گردد؛ در نتیجه مقدار بهینه ای از تعارض باعث بهینه سازی عملکرد سازمانی و کارکنان می گردد؛ استرس به عنوان پاسخی به موقعیت های متعارض، متضاد و مبهم شناخته می شود که می تواند جنبه های مختلفی از قبیل هیجانی، فیزیکی و شناختی داشته باشد که به شکل ناخودآگاه اتفاق می افتند. مدیریت استرس فردی، شامل رفتار ها و اعمالی نظیر ادراک وتنظیم هیجانات، یادگیری شیوه های آرام سازی، بهینه سازی رفتارها و نگرش ها در موقعیت های پراسترس و… می باشد. در مقابل مدیریت استرس سازمانی شامل اعمال و رفتارهایی نظیر شفاف سازی اهداف، وظایف و برنامه ها جهت کاهش ابهام و تضاد، فراهم کردن حمایت عاطفی، ایجاد و توسعه برنامه های بهینه سازی، بهینه سازی روابط بین فردی بین اعضای سازمان، توجه به نیازها، انتظارات و احساسات کارکنان، مدیریت زمان و نظایر آن می باشد.

توجه به اعمال و رفتارهای مرتبط با مدیریت استرس در هر دو بعد فردی و سازمانی نشان دهنده اهمیت هیجانات و ثبات هیجانی در امر رهبری و مدیریت می باشد که مورد توجه خاص علم نورولیدرشیپ می باشد؛ از منظر علوم اعصاب شناختی، مدیریت و تنظیم هیجانات چیزی فراتر از یک توانایی عقلانی صرف می باشد و مدیران را به سمت تفکر رهبری، توانایی تصمیم گیری و حل مساله در روابط بین فردی و سازمانی سوق می دهد. در واقع در ادبیات رهبری و مدیریت سازمانی، مدیر کسی است که به خوبی می تواند هیجانات خود را شناخته و آنها را مدیریت کند، می تواند استرس فردی و سازمانی را کنترل کرده و در موقعیت های بحرانی تصمیم گیری های مناسب داشته باشد، چنین بعدی از تعریف مدیریت ما را به سمت آنچه که «هوش هیجانی» می نامیم، سوق می دهد؛ هوش هیجانی شامل توانایی های فردی برای دریافت، شناسایی، درک و مدیریت موفقیت آمیز هیجانات خود و هیجانات دیگران است. پژوهش های کنونی بر نقش هیجانات و مهارت ها و توانایی های مدیریت هیجانات در مدیریت تغییرات سازمانی، ایجاد انگیزش و توسعه رهبری سازمانی تمرکز دارند. اما علوم اعصاب شناختی چگونه می توانند درک ما را از هیجانات و مدیریت هیجانات رهبری و نقش آن در توسعه رهبری سازمانی افزایش دهند؟

علوم اعصاب شناختی و روانشناسان به دنبال روشن تر کردن پیامدهای زیان بار استرس و افزایش توانمندی های فردی برای مدیریت موثر هیجانات و استرس از طریق رویکرد «به حداقل رساندن آسیب/ افزایش پاسخ بهینه» هستند.  در واقع علوم اعصاب از طریق بررسی مکانیزم ها و مکان های مغزی درگیر در شکل گیری هیجانات، به درک بهتر و روشن تری از شکل گیری استرس و هیجانات کمک کرده و توانایی های ذهنی را جهت ارائه رفتارها و واکنش های موثرتر در مدیریت آن ها، افزایش می دهند. علوم اعصاب شناختی به بررسی روابط پویا بین سیستم لیمبیک و کورتکس پیش پیشانی پرداخته و این موضوع را که برانگیختگی سیستم لیمیبک چگونه بر تفکر، تصمیم گیری، حل مساله و مدیریت هیجانات تاثیر می گذارد بررسی می کند؛ مولفه هایی که در امر توسعه رهبری موثر نقش بسزایی ایفا می کنند.

0 پاسخ

ارسال یک پاسخ

می خواهید در گفتگو ها شرکت کنید؟
Feel free to contribute!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *